درون چشمانت چیزی است
آبی. . .
که از نگاهت سرک می کشد
و می آید دور من می پیچد
بالا می آید
ودست می کند توی قلبم
می چیند
بوسه های نقره ای لبانم را
برای چشمانت. . .

من قلبم را جایی جا گذاشته ام
من قلبم را میان لبانی جا گذاشته ام که طعم بوسه می دهد
و دستانی که مثل سیب سبز است
و آغوشی که از نیاز یک هم آغوشی گرم و لرزان است
و پیشانی که مثل یک راز نگفته سپید است
و چشمانی که مرا به دیوانگی محض می کشاند

به قول مسعود من واسه اون شعره تب داشتم......هنوزم دارم......مگه نه؟!؟!؟!بیخیال.....نمی شه که فرار کرد....من هنوز دیوونم....یه کوچولویه دیوونه....یادت که نرفته؟؟؟؟؟؟
بشین با خودت فکر کن....بیشتر چیزایی که نمی فهمی بیشتر بهت نزدیکن....بیشتر چیزاییم که ازشون فرار می کنی بیشتر بهت چسبیدن.....همه چیز معکوسه......مثله شربت و نگاه
تو رفتن را میان عسلی می ریزی
که طعم شربت گلو درد می دهد
و من باید تا آخر بطری را سر بکشم
بعد به جای آب فقط نگاهم می کنی
و من احساس می کنم
که شربت گلو درد چقدر خوشمزه است
وقتی نگاه تو را دارم

از این چیزی فهمیدین تو رو خدا به منم بگید!!!!!!
ماله خودمه.....می دونم تو می دونی......ولی شاید یک نفر تازه باشی.....گفتم اگه می خوای چیزی بگی(تو مایه هایه غر و کم کردن اعتماد به نفس و مسخره کردن و .....اگه خیلی پیشرفته ای فحش و اینا(بی ادب)بدونی این ماله منه یه نفر دیگه رو هدف نگیری)
ببین
ماه هنوز گریه می کند
آخر حق بده
شبم سیاه است
ستاره می خواهد
وااااااااااااااااااااااااااای.........چقدر دلم واسه اینجا تنگ رفته بود.....بوس بوس بوس...
اینقده ذوقیدم که نمی دونم چی بگم؟!؟!؟!؟تو خوبی خوشی؟؟؟؟؟چه خبرا؟!؟!؟!؟!می گما اینجا تار عنکبوت بسته.......
یکم بیشتر من تشویق کنین من هی بیام up کنم........
از آرمان جون و النا جون و ۶۶۶ جون و بقیه ای که وجود نداره هم ممنون هم ببخشید
این را نه تو میدانی نه او
خودم هم نمی خواستم بدانم
ولی انگار اجباری است
قلب است دیگر
کاریش نمی شود کرد
می دانی؟
من دلگیرم ....غمگینم
شدم....بودم....
نمی دانم
ولی می خواهم تو بدانی
خودم را شکنجه می کنم
و به قلب صلیب شده ام می خندم
چشمانم تاریک تر از قلب توست
می فهمی؟
نگاهم هنوز سپید است
به سیاه ترین نقطه ی دور افتاده ی چشمانت
و دستانم خالی ست از باران
نمی خواهم نگاه کنی
حتی نمی خواهم بمانی
نمی دانم
شاید خودم را هم دیگر نمی خواهم
چرا کسی نمی فهمد برای چی سکوت کرده ام؟!؟!؟
چرا هیچکس معنی خنده های بی وقت و مدام مرا نمی فهمد؟!؟!؟
من چرا اینقدر خسته ام؟!؟!؟
من که این طور نبودم!
اشتباه نکن
به خاطر تو نیست
به خاطر همه چیز است
شاید خود مرده ام...
کاش می فهمیدی
کوچه ها همه بن بست است
دیگر نمی شود حتی از دیوار پرید

گاهی حس می کنم همه چیز مسخره ست...
گاهی حس می کنم خندیدن یعنی چی !؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم با تموم این اتفاقها برای چی دارم ادامه می دم!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم چرا همه چیز رو تموم نمی کنم؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم دوست داشتن یعنی چی؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم چرا من باید دلم فقط برای یکی تنگ بشه؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم چرا اون باید همه چیز رو بریزه تو خودش؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم اون چرا این همه سخت می گیره من این همه بی تفاوتم؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم چرا این همه من بی احساسم؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم چرا دوسش دارم؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم چرا من باید اون کاری که دلم می خواد رو حتما بکنم؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم اگه دیگه نفس نکشم چی می شه؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم زن و مرد یعنی چی؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم آدم چه جوریه؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم نفرت خیلی بیشتر از دوست داشتن حال می ده.....
گاهی حس می کنم چه فرقی بین وابستگی و دوست داشتن؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم دختر بودن یعنی چی؟!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم وقتی بهش می گم دلم می خواد گریه کنم به جایه اینکه بگه گریه کن گریه قشنگه...ازم بپرس چرا؟؟؟؟یا بگه همه چیز درست میشه.......
گاهی حس می کنم چرا دیگه نمی گه دوستم داره قبل از اینکه من بگم؟!؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم چی شد که اینطوری شد؟!؟!؟!
گاهی حس می کنم مامانم و بابام خیلی گناه دارن که دختری مثه من دارن.......
گاهی حس می کنم بودن و نبودنم واسه هیچکس فرقی نمی کنه...
گاهی حس می کنم چرا همه من رو خندون و شاد می خوان!؟!؟!؟
گاهی حس می کنم کی این داستان بی مزه ی من تموم می شه.....همه راحت بشن.....حتی اون؟!؟!؟!؟!؟

........
و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
و به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی
و این همه ی اعتراف ها ست
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.
.........
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن:
با من بمان!
شاملو
تولدت مبارک
گاهی وقت ها
چیزی میان قلب و نگاهت گیر می کند
و آنقدر بزرگ می شود
که نفس کشیدن از یادت می رود
بعد باید آنقدر صبر کنی
تا بترکد
آنوقت حرف هایی که بالا نمی آمدند
فوران می کنند
و تو چقدر دوست داری فریاد بزنی و راحت شوی
ولی نیمی از حرف ها سهم نگاهت می شود
و حتی اگر گریه هم کنی حرف ها بیرون نمی ریزد
و آنقدر آن تو می ماند
تا چشمی به چشمانت خیره شود
آنوقت نگاهت نگاهش را در آغوش می کشد
و خالی می شود
خالی...خالی...خالی...
دوباره شروع میکنم........
مرسی ۶۶۶ جونم......
در كار عشق ما همیشه اما بود
بیجانی ریشه از ساقه پیدا بود
آنشب كه گفتی باورم كن با تو میمانم
دلواپسهای من از صبح فردا بود
آنشب كه گفتی با تو هستم تا كه دنیا هست
باور نكردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یك قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست
مثل زلال آب من باورت كردم
مینای یكرنگی در ساغرت كردم
سلطان قلب خود تاج سرت كردم
در چشم دل , پاك و پیغمبرت كردم
شاید واسه من زود بود خلی زود........ولی نخواستم باور کنم......
تو آنقدر بزرگی
که در دستان من جا نمی شوی
و دستان من آنقدر کوچک است
که میان انگشتانت گم می شود